عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 26 بهمن 1391
بازدید : 904
نویسنده : sokooteeshgh

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو 

به وضوح حس می کردیم.... 

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی  

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه از 

یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم.  

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم. 

تا اینکه یه روز 

علی نشست رو به رومو 

گفت: اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر که 

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه

نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد... 

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

برای ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 


که اون هنوزم منو دوس داره....

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه 

گفت:موافقم…فردا می ریم

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از 

بود چی؟…سر من 

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت 

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم 

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم. بهمون 

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره.

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون توچهره 

هردومون دید…

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.... 

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو 

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم... 

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟ 

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از خوشحالی بود یا

ناراحتی...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردترشد

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود

گفتم:علی…تو

- چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟  

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم... 

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟ 

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…

نمی کشم... 

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم  

اتاقو انتخاب کردم

 من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت

 

 

: میخوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا  

توواسه خودتمنم واسه خودم

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش  

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده. 

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز  

 توی جیب مانتوام بود...

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون

گذاشتم… 

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون  

توی نامه نوشته بودم: 

علی جان…سلام 

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی  

خودم ازت جدا می شم... 

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار 

نمیشه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از تو هس…باور کن اون قدر  

برام بی اهمیت بود که حاضر 

بودم برگه رو همون جاپاره کنم. 

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

 

دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

 


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
رويا در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام وبت عاليه به منم سربزن

/images/anymous.png
فاطمه در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام وب قشنگي داري اگه دوست داري باخدااشنابششي به وب من بيا پشيمون نميشي نظريادت نره راستي لينكت كردم


خوش اومدی...فقط لطفا نظر یادت نره!!! به همه پست هام سر بزن!دوس داشتی لینک شی سیستم تبادل لینک پایین هست...خوش بگذره!!!رفتی دوباره سربزن...

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران