عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
بازدید : 1195
نویسنده : sokooteeshgh

توجه!توجه!

آقایون محترم لطفا جنبه داشته باشین....!

مثل مخلوط کن هستند، درهرخانه یکی از آن هاهست ولی کاربری شان خیلی کم است!!

مثل سیمان هستند، وقتی جایی پهن می شوند باید با کلنگ آن ها را ازجاکند!....

مثل طالع بینی مجلات هستند، همیشه به شما می گویند چه کاربکنید و معمولا اشتباه می گویند!!

مثل باران بهاری هستند، هیچ وقت نمی دانید کی می آیند؟!چقدر می مانند و کی مرون


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
بازدید : 1070
نویسنده : sokooteeshgh

توجه!توجه!

خانم های محترم لطفا جنبه داشته باشید....!!

مثل رادیو هستند هرچه بخواهند می گویند ولی هرچه بگویی نمی شنوند!

مثل کنتر برق هستند، هر چندسال یک بار سن آن ها صفر می شود!...

مثل فلزیاب هستند، هروقت از نزدیکی طلافروشی رد می شوند عکس العمل نشان می دهند!

مثل چسب دو قلو هستند اگر دستشان با گوشی مخلوط شد دیگر باید سیم را برید! 


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
بازدید : 1202
نویسنده : sokooteeshgh

چند را ه حل کاربردی برای.....


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
بازدید : 1233
نویسنده : sokooteeshgh

 

1_چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالی که بچه ها هر دو ساعت یه بار بیدار میشن و گریه می کنن؟!

2_چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق سم از سرنگ استریل استفاده میکنن؟!

3_آیا میشه زیر آب هم گریه کرد؟!؟

4_اگر روغن ذرت از ذرت درست میشه روغن آفتاب گردان از آفتاب گردان،پس روغن بچه از چی تهیه میشه؟!؟


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
بازدید : 1332
نویسنده : sokooteeshgh

سلام دوستای گلم! این بار می خوام مطلبی رو براتون بگم و1 سوال بپرسم تا ببینم نظرشماچیه. توروخدااااا نظراتتون رو درباره این مطلب وسوالی که در آخر این مطلب مطرح شده بگین ازتون خواهش میکنم.

در داستان های علمی تخیلی به ماجراهای شگفت آور سفر به گذشته های دور و نزدیک به قرن ها و هزارها و حتی میلیون ها سال پیش فراوان برمی خوریم. قهرمان این داستان ها با ماشین های عجیب و غریب که در حقیقت مخلوق ذهن خیال پرور نویسندگان این گونه داستان هاست، مثلا به عصر حجر سفر می کند و همراه انسان های اولیه غارنشین به شکار ماموت ها می پردازند یا صد میلیون سال به عقب برمی گردند و شاهد ماجراهای پرجنب و جوش زندگی دایناسورهای غول پیکر که در آن دوران فرمان روای بی چون و چرای کره ی زمین بودند، می شوند.

البته قلمرو تخیل بی حدو مرز است و پرسه زدن در آن هم بی درد سر به نظر می رسد،اما باتوجه به اینکه بسیاری از اختراعات کنونی خواب و خیال پنداشته می شدند و اینک به صورت واقعیت درآمده ان،این پرسش می تواند مطرح شودکه آیا اندیشه بلند پروازانه سفر به گذشته هم روزی تحقق خواهد یافت؟پاسخ گویی به این سوال که تا چندسال پیش در هاله ای از ابهام و حتی طنز و مزاح پیچیده شده بود، اکنون در پرتو تازه ترین یافته های علمی به صورت جدی در بحث و بررسی دانشمندان است و حتی بعضی فیزیک دانان از امکان تحقق سفر در کانال زمان سخن می گویند....

 


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
بازدید : 1265
نویسنده : sokooteeshgh

 

درد دل هایت را به هیچ کس نگو یاد می گیرند که چگونه دلت را به درد آورند ....


هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند تو را نگران کند اگر او را که مراقب توست، باور کنی!


روی هر پله که باشی خدا از تو 1 پله بالاتره نه به خاطر اینکه خداست به خاطر اینکه دستتو بگیره ...!


شاید میان این همه نامردی باید شیطان را بستاییم که دروغ نگفت، جهنم را به جان خرید اما تظاهر به دست داشتن آدم نکرد!

 


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
بازدید : 1318
نویسنده : sokooteeshgh

من دیگر هیچ زمینی را به امید مترسک زیر کشت نخواهم برد چون که با چشم های خودم دیدم که کلاغ ها زیر چتر مترسک باران را به تمسخر گرفته بودند....


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
بازدید : 1197
نویسنده : sokooteeshgh

می گویند زمان می گذرد اما افسوس که چنین نیست این ماییم که می گذریم و زمان است که باقی می ماند ...

سلام دوستای گلم!تا حالا به این فکر کردین که چطوری عمر ما بیهوده می گذره و ماچقدر بی توجه به لحظه ها،ثانیه ها وحتی ساعت هاهستیم؟! بذارین حکایتی از بانک زمان رو واستون بگم تا یه کم به ثانیه ها و وقتمون بیشتر توجه کنیم!

تصور کنیدحساب بانکی دارید که هرروز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها راخرج کنید چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود.


تاریخ : دوشنبه 25 دی 1391
بازدید : 1148
نویسنده : sokooteeshgh

 

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود!

در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود!

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک مترو که را الماس بود!

دست در دست پرنده بال در بال نسیم

ساقه های این بیشه ها را داس بود!

کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود

هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود....


تاریخ : یکشنبه 24 دی 1391
بازدید : 1243
نویسنده : sokooteeshgh

قـاصــدکــــــ

قاصدک آمده بود و چه سرگردان بود.

گفتم او را چه خبر آوردی ؟ هیچ نگفت!

گفتم آیا خبر از کوه نگارم داری؟ هیچ نگفت!

گفتمش خبر عهد و وفا ....؟ آه چه شد؟ چه شد ای قاصدک بی خبرم؟!

لب گشود و گفت این بار آمدم تا خبری را ببرم! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم از تو... زندگی چیست؟عشق کجاست؟

و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟

گفتمش پس بگو آن چه من می گویم و ببر آن را نزد او بی کم و کاست:

زندگی را هرکس به طریقی بیند یکی از دل ... یکی از عقل ... یکی از احساس ... دیگری با شعر آن یکی با پرواز!

گفته اند:زندگی حسی است از غربت مرغان مهاجر ... و چه زیبا گفتند!تو به آن یار بگوزندگی.....


خوش اومدی...فقط لطفا نظر یادت نره!!! به همه پست هام سر بزن!دوس داشتی لینک شی سیستم تبادل لینک پایین هست...خوش بگذره!!!رفتی دوباره سربزن...

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران